Sunday, January 29, 2006

توی کوچهی برفی ردپایی است که هنوز برنگشته است، انگار قصهی توست.

28 Comments:

Anonymous سعید said...

چیه؟ هنوز چشم به راهی؟
اینقدر به من میگی کم نیاری پس خودت چی؟

29 January, 2006 17:48  
Anonymous بلانش said...

رد پايي كه هنوز برنگشته ... بر نگشته ....

29 January, 2006 22:28  
Anonymous بلانش said...

قصه ... قصه دلم قصه ميخواد ... دلم رد پاي روي برف ... بگذريم

29 January, 2006 22:30  
Anonymous faeze said...

are delam mikhad beram va dige bar nagardam

29 January, 2006 22:55  
Anonymous شوخی روزگار said...

می تونه رد پای یه دزد باشه ها.

30 January, 2006 13:45  
Anonymous shahrzad said...

کوتاه غمگين در عين حال رسا و خواندنی بود. پيروز باشی

30 January, 2006 13:53  
Anonymous نمی دونم said...

این یکی از زیبا ترین داستان های کوتاهی بود که خوانده ام...خیلی زیبا بود. مرسی. نوشته ی خود شماست؟

01 February, 2006 10:37  
Anonymous ali said...

ali...
سلام داستان زیبایی بودلذت بردم .درضمن ازحضورت دربلاگم تشکرمی کنم .فرصت کردی بازهم کارزیبایت راتکرارکن .قربانت...علی

01 February, 2006 15:17  
Anonymous زروان said...

و چه جالب است اين قصه

01 February, 2006 16:49  
Anonymous Anonymous said...

جیرجیرک به خرس گفت : دوستت دارم .
خرس گفت : الان وقت خواب زمستونیه ، بعدا" صبحت میکنیم
خرس رفت خوابید ....!
ولی ...! ولی نمیدونست که عمر جیرجیرک فقط سه روزه ...!

02 February, 2006 01:39  
Anonymous parsa~ said...

جیرجیرک به خرس گفت : دوستت دارم .
خرس گفت : الان وقت خواب زمستونیه ، بعدا" صبحت میکنیم
خرس رفت خوابید ....!
ولی ...! ولی نمیدونست که عمر جیرجیرک فقط سه روزه ...!

02 February, 2006 01:40  
Anonymous parsa~ said...

برای تویی که ذره ذره وجودم را در دستهای نازک فشردی...!
تا آخرین امید را از من جدا سازی برایت اشک خواهم ریخت..!
برای تو گریه خواهم کرد. برای تو اشک خواهم ریخت ...!
برای تنهایت .~.. و بر سر مقبره اصالت از دست رفته ات ...!
شمعی کوچک روشن خواهم کرد. یادگار سنتهای از دست رفته من . تو . ما.....! و به تو خواهم گفت که تو دیگر همچون بادبادکی سرگردان بر آسمان خواستن ها نیستی. بازیچه نیستی. تنها نیستی.. ! خواب نیستی.. ! رویا نیستی...! شک نیستی...!
تو حقیقت موزون شبهای منی.. تو همراز صداقت های منی... ! تو پاکی.. تو خوبی.. تو زیبایی.. تو آتش کده آتش من پرومتهء به زنجیر کشیده برای تو هستی...! برای تو برای خواستن هایت برای خواهش های دل... برای نجابتت برای ماندنت... !
اینبار را هم بمان ..بخوان بر من ..بخوان از آسمان عشقت نازنین~

02 February, 2006 01:43  
Blogger پارسا said...

من ماندم... من خواستم که بمانی و برای همیشه بمانی برای من و از برای من...!
ما مال همیم ...! برای هم همراز هم ... همشکل و هم سودای هم..!
این شعر نیست ... کلام نیست .. متن حاشیه بر اوراق نیست .. این حقیقت است ... حقیقتی افسانه ای... که بار ها افسانه ام با تو. به حقیقت پیوست از تو سر شار شد از تو جانی دوباره گرفت.. از نفسهای گرم تو ... از صداقتهای گفتار تو... از محک های بی دریغ تو سخت می ترسم.... سخت می هراسم که آتش شرمم را باور نداری.. که اشکم را باور نداری.. صدایم را به ورطای بودن ها عادت نداری..! بمان
بمان با من بمان...!
میبینی میشنوی دیگر من هرگز سکوت نکرد ه ام .! ساکن نمانده ام!
وشب را در تلاوت روز خواندم.. در ازای ماندنت ... ماندم ... ای سنگ صبور آتشکده این د ل سخت تنهای من..! برایت شمع خواهم شد. آب میشوم ... اشک میشوم.. خاک میشوم..! و بارانی ترین روزها میشوم.. آفتابی میشوم.. سخت میشوم.. نرم می شوم...شوق میشوم..!
پاک میشوم..! همان گونه که میخواهی .. و تو پیش از اینها برایم خواسته بودی.. همان میشوم که هم اکنون ماندنم را در خود به جستجوی تو گشتم..!در افسانه نبودی در آب نبودی در ستاره نبودی در خاک نبودی در شب نبودی که در دل بودی و این صداقت بی پایان تو..!در کشمکشهای گفتن های تو در آتشکده این دل به زنجیر در آمدهء تو ....!باز تداعی تکرار شد .. صداقت گفتار شد.. حماقت نیست عشق است .. دوست داشتن است .. نه دردست قلب عروسکی بلکه در دستان محبت های تو!
~

02 February, 2006 01:43  
Blogger پارسا said...

در راز یک شناخت در سر جادوی این شط خونین دل.. در این پندارم که میایی میمانی .. میشنوی تمام سخن های نا گفته ام را ...! و در دل سخت و تاریک شب به رویا ها میروی بی من تنها با یاد من .. اسم من .. کلام من.. ! و باز هیچ نمی گویی و باز میروی ! من اینک گفتم نا گفته ام را سر و رازم را ...!
حال تو بگو از هر انچه میخواهی ...! که باشم ...! که نبودنهایم را در این ...! در این تنهایی تو به جستجو نشیتنم را...! تو بگو! تنها تو بگو...! ~ بخواه چیزی بخواه ... این هیچ نخواستن های تو دل مرا عجب میشکند. خرد میکند. له می کند ... ! بگو با من از من با من از خود با من از ماندن بگو...!
با من از شمارش نفسهایت!
~

02 February, 2006 01:44  
Anonymous Anonymous said...

man dige az in chiza barat neminevisam!

02 February, 2006 17:39  
Anonymous محمود said...

تمام نشونی ی که داری همونه مواظب باش برف بعدی پاکش نکنه...

02 February, 2006 19:05  
Anonymous Alireza said...

اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور
برو که رفتن بدون ما می رسه به دنیا نور

02 February, 2006 23:17  
Anonymous ghorghoro said...

...

03 February, 2006 00:41  
Blogger پارسا said...

تنهايي مي آيد ... مي نشيند و ساعتهايم را مي بلعد ... چنان با احتياط كه حتي ثانيه اي توقف نمي كند ... هميشه گمشده اي داريم ... و ميان آنچه كه نيست و ما گمشده هستيم ... براي آنچه كه هست و دست هاي تهي از محبتي كه هنوز براي آنچه كه نيست هميشه خالي ..خالي است ...! .. چقدر دلتنگي از ميان ثانيه هامان پيداست ....! تو آنقدر بزرگی که فقط تو ميداني چقدر دلم ميگيرد ...!!!!
~~~

03 February, 2006 03:50  
Anonymous سعید said...

کجایی؟ نمینویسی؟

03 February, 2006 20:57  
Anonymous Anonymous said...

...

04 February, 2006 02:12  
Anonymous faeze said...

pas neveshte ghabliye koo ? chera pakesh kardi. natars enja toye donyaee majazi kasi karet nadare agha!!
ama age dar morede khodet neveshti khodet ro daste kam gerefti ama baraye kasi neveshti khoob baz hamm kheyli por range. midoni adamha hata badtarineshon baz ham noghteye sefidi darand . omidvar bashh .

06 February, 2006 14:37  
Anonymous j4i4i said...

آری هنوز تشنه زندگی هستم، اما مرگ را چون سرابی یافته ام که هر چند می دانم تشنگی مرا دو چندان می کند، لیکن رفتن و مردن بهتر از ماندن و مردن است..!! که رفتن، پایانیست برای ماندن! هر چند هنوز تشنه باشی.

07 February, 2006 22:05  
Anonymous سيب سرخ said...

مرسي سر زديد ... من هر سال روز تولدم دچار افسرگي مزمني ميشوم كه خلاصي از دستش نا ممكن است. شايد به همان عادت زنانه ي مخفي نگه داشتن سن و سال باز گردد... نمي دانم

08 February, 2006 09:42  
Anonymous زروان said...

اين قصه رو انگار همه بلدند

08 February, 2006 14:11  
Anonymous ghorbat said...

agha ma neveshtano felan tark kardim shooma chera neminevisi?>

10 February, 2006 18:53  
Anonymous بلانش said...

براي اون بالايي مينويسم كه جا برا نوشتن نذاشتي :
دلم مخواهد از خود رها شوم همين

10 February, 2006 22:35  
Blogger pishi said...

...

11 February, 2006 00:52  

Post a Comment

<< Home