Wednesday, February 15, 2006

شادی من کدام است وقتی تمام دستها، حتی دستهای ناپاک بتوانند آلوده اش کنند.

18 Comments:

Anonymous Alireza said...

میشه دروغ گفت و یه دلی بدست آورد، میشه دروغ گفت و دلی رو شکست. میشه دروغ گفت و یه زندانی رو آزاد کرد، میشه دروغ گفت و یکی رو انداخت زندان. تازه میشه دروغ گفت و آخرشم زد زیرش، بعدشم گفت : اشتباهی فهمیدی. از خودم و دروغهام و از تو و دروغهات بدم می یاد

15 February, 2006 12:51  
Anonymous محمود said...

دست های ناپاک همیشه همه کار میکنند حتی ناراحتی هایمان رو هم خراب تر میکنند!

15 February, 2006 19:20  
Anonymous bacchus said...

شاید اگر عمیق تر بنگری بیابی اش...

15 February, 2006 22:34  
Anonymous ghorghoro said...

...

16 February, 2006 18:30  
Anonymous زروان said...

تنها به اميد مي‌توان اميدوار بود گرچه توهمي بيش نيست به هر حال اميدوار باش كه پيدا كني شادي را

17 February, 2006 00:48  
Blogger پارسا said...

......و در نهايت .....تكرار قانون هر ديدار ....
در هنگام پايان ....شايد براي آغازي دگر .....،
آرام دور مي شود ...آرام آرام !
و باز چشمان خيس تو كه پنهان از او مي بارد ....و او نمي بيند!
چه مرگ آوراست آن زمان كه از لحظه آغاز ديدار تا به پايان آن ،
مي خواهي تا به ابد در چشمانش خيره شوي
اما ،
او حتي براي يك بار هم در چشمانت نگاه نمي كند ،
~ !!!

17 February, 2006 05:33  
Blogger پارسا said...

دوست دارم تو قصه هات باشم ~

تو لحظه های بی کسیم ، دوست دارم تو قصه هات باشم
وقتی میری پشت سرت و نگاه کن ، اونی که اشک میریزه منم من
برات میسازم یه قصه ، از جنس بارون و بلور
آرزومه آرزومه که بازم ، تو قصه هات باشم
بغض غربت و تو آیینه نگاه کن ، از چشات میگیرم قطره ای اشک رو سیم گیتار میارم
تو کوله بار زندگی ، اونی که خسته تره منم من
اونی که از دوری نگاهت ، میمیره منم من
اونی که رفت و نموند ، تویی تو
اونی که به آخر خط رسیده و تنهام گذاشت ، تویی تو
بیا و ببین که دارم میخونم فقط برای تو
میخوای پیشم نباشی ، از رفتنت دلتنگم
برو ... برو دیگه تموم شده صبر سفر تو جاده
وقتی میری پشت سرت و نگاه کن ، اونی که اشک میریزه منم من
برات میسازم یه قصه ، از جنس بارون و بلور
آرزومه آرزومه که بازم ، تو قصه هات باشم
تو کوله بار خستگیم ، این غم که دنبال منه
تو حسرت نبودنت اون که دلش میگیره منم من
اونی که رفت و باخت ، تویی ، تو ... ~

17 February, 2006 05:34  
Anonymous شوخی روزگار said...

pooof..khob ino ke rast migi...ama zarvanam bad nemige!

17 February, 2006 11:49  
Blogger Sally W said...

If the universe did start with a bang - when God loved and the angels sang - one of the sparks that flew - chased time to become you :) xaNax

17 February, 2006 19:55  
Anonymous Alireza said...

سرگرمی تو شده بازی با اون دل غمگین و خستم
یادت نمی یاد اون همه قول و قرارهایی که با تو بستم
با این همه ظلم تو ببین باز چه جوری پای این همه قول و قرار من نشستم
نشکن دلمو
به خدا آهم میگیره دا منتو عاقبت یه روز

17 February, 2006 22:12  
Anonymous سانچو said...

سانچو جان کی میتونه به تو دروغ بگه هان؟
تو که میتونی پوستشو درجا بکنی مگه نه؟
مگه از تو نمیترسه؟

18 February, 2006 01:59  
Blogger پدرام said...

من كه نفهميدم از كدوم لحاظ مشكوك بودم
اون يكي هم تعطيله مثل اينيكي
وقت ميخواهد
فكر ميخواد
از همه مهمتر دل خوش

19 February, 2006 11:35  
Blogger Lilian said...

دستهاي غير ناپاك چگونه شاديت را آلومده ميكنند ؟

19 February, 2006 17:36  
Anonymous نمی دونم said...

کامنت ها رو نخوندم. نمی دونم اینی که مینویسم تکراری هست یانه....اما این خط نوشته ت منو یاد این انداخت که:
سهم من
آسمانیست که انداختن پرده ای آنرا از من می گیرد...

20 February, 2006 10:49  
Anonymous بلانش said...

با ايان حساب هيچ ...

20 February, 2006 12:04  
Anonymous Alireza said...

سانچو جان، غصه نخور. فدای سرت

21 February, 2006 00:38  
Anonymous faeze said...

nemidonam ...

21 February, 2006 11:38  
Anonymous نمی دونم said...

اوا ببخشین...آویختن رو نوشته م انداختن! چه قدر خندیدم به این اشتباه خودم

21 February, 2006 12:45  

Post a Comment

<< Home